تبليغاتX
دلم می خواد راه برم
نمی خوام به جایی برسم
تست


برچسب‌ها: تست
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/16ساعت 12:46  توسط راهی  | 

دیروز برای اولین بار توی کلاس زبان با یه خارجی هم صحبت شدم. تجربه ی فوق العاده ای بود برام.یه جوان مجارستانی زیبا و فروتن. همیشه توی صحبتش می گفت من چیزی نمی دونم و چیزی نیستم و میخوام یاد بگیرم. شش ماه بود که توی سفر بود و حالا به ایران و کاشان رسیده بود و مقصد بعدیش هم پاکستان و هند بود. یه جمله ی خیلی زیبا گفت: جهان مثل یه کتابه که اگه تو همیشه توی کشور خودت بمونی انگار که فقط یه صفحه از اون رو مطالعه کردی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/29ساعت 21:26  توسط راهی  | 

يادمه یه جایی از قول رسول صدرعاملی خوندم که گفته بود ما فیلم سازا هم در بالا بودن آمار طلاق مقصریم. اگر هر چند سال یه بار هم می تونستیم یه فیلم عاشقانه ی خوب بسازیم، آمار طلاق توی کشورمون کمتر از این می شد...

دو ماه و چند روز از ازدواجمون می گذره و تو این مدت زندگی پر فراز و نشیبی رو پشت سر گذاشتیم، شاید یه جورایی برآیندش رضایتبخش باشه ولی بعضی وقتاش واقعا سخت بوده.

دیروز بالاخره فیلم LOVE STORY رو دیدم و به حرف صدرعاملی رسیدم. شاید خیلی مضحک و آبکی و زودگذر باشه ولی...

حس می کنم همسرمو بیشتر دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 13:11  توسط راهی  | 

اگر مسابقه ای برای انتخاب ضایع ترین وبلاگ نویس وبلاگستان وجود داشت، ممکن بود از داشتن این وبلاگ به خودم میبالیدم..! حدود سه ماه از سال می گذره و این اولین پست من تو سال هشتاد ونهه.
...
خب دو سه دقیقه ای هست که بعد از نوشتن دو خط بالا دارم فکر می کنم که: دیگه چی باید بگم؟!
شایدم هیچی...
امشب شب عجیبی بوده برام، البته من خودم معمولا فضا رو عجیب میکنم چون خودمم تصور می کنم کمی عجیبم، هرچند که واقعیتش اینه که خیلی بیشتر از خیلی معمولی ام.
بعد از یه فوووت معنادار باید بگم که همین ماه گذشته ازدواج کردم...
راستی امشب کلی مطلب راجع به یوگا خوندم، آخه امشب تصمیم گرفتم کمی مراقبه کنم، از خودم ذهنم قلبم...
تصمیم گرفتم یه "یوگی" بشم!
اگه تو این زمینه اطلاعاتی دارین(و صد البته اگر خواننده این وبلاگ هستین!) بهم بگین.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/09ساعت 0:7  توسط راهی  | 

شرکتمون چند وقتیه شروع به آموزش روبوتیک توی مدارس راهنمایی و دبیرستان کرده. خب منم دو هفته ای هست که توی یه مدرسه راهنمایی خیریه مشغول به آموزش شدم. عمرا نمی تونستم تصور کنم که بچه های این دوره زمونه تا این حد شیطون و بی ادب شده باشن!
همین دیروز بود که اشتباهی داشتم می رفتم سر یه کلاس دیگه که یهو از پشت سرم یه بچه ی بی شعور داد زد: هوووووووی اون یکیه!
یعنی میخواستم با مشت بزنم دندوناشو تو دهنش خورد کنم ولی خب...
نمیدونم چی باعث شده که بچه های ما به این روز بیفتن. خداییش ماها بی ادب بودیم ولی نه تا این حد. تا قبل از این هم وقتی از کوچه های شهرمون رد می شدم و می دیدم که بچه های ده یازده ساله خیلی راحت به همدیگه فحش خوار مادر می دن واقعا تاسف می خوردم...
نمی دونم شایدم این چیزا فقط به شهرستانهای کوچیکی مثل کاشان منحصر میشه، و باید متاسفانه اعتراف کنم که ما کاشانیها عمدتا مردمان بی ادبی هستیم! زیاد آداب معاشرت نمی دونیم و خیلی راحت از الفاظ رکیک استفاده کنیم بدون اینکه حس کنیم داریم بد صحبت می کنیم. میدونی، منظورم فحش دادن نیست که ما ایرانیا کلا خوب فحش میدیم، بیشتر منظورم اینه که حتی حرف زدن معمولیمون هم خالی از الفاظ زشت و زننده و رفتارهای لومپن* گونه نیست.
خلاصه اینکه ما دلمان به درد می آید وقتی به این مسائل می اندیشیم!
دلمان آتش می گیرد وقتی به همین برادرزاده ی خود فکر می کنیم و به این نتیجه می رسیم که هرچه کمتر ببینیمش خوشحالتریم، چون بسی بی ادب است و هیچ نشانی از آن معصومیت کودکانه درش دیده نمی شود و خدا می داند وقتی بزرگ شود چه گهُی شود!!!
*لومپن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/18ساعت 20:55  توسط راهی  |