مهندس
یکشنبه 1388/08/03بالاخره جور شد و این مهندس یه کلاس رو توی خونه ش برگزار کرده تا هر کی دلش میخواد بیاد و از تجربیاتش استفاده کنه. منم با اشتیاق رفتم تا برای اولین بار ببینمش.همین پنجشنبه گذشته!
خونه ش توی یه جای دور افتاده از شهره، وارد خونه که شده م اصلا بهش نمی خورد که کسی توش زندگی می کنه. خیلی متروکه و خرابه به نظر می رسید. رفتم زیر زمین و دیدم چند نفر دیگه هم روی صندلی های درب و داغون نشستن. منم نشستمو منتظر مهندس شدم. بالاخره انتظار به سر رسید و چشمم به جمالش روشن شد...
یه پیرمرد لاغر پر ریش، اونم ریشای سفید و نامرتب با یه پیرهن مندرس و پیژامه و دمپایی! و البته سیگار به دست!!!
واقعا داشم شاخ در می آوردم، دهنم از تعجب باز مونده بود و کلی خودمو نگه داشتم تا قه قهه نزنم...
خیلی ازش خوشم اومد. پای یه وایت برد کوچیک ایستاد و هر چند کلمه ای که حرف میزد یه پک هم به سیگارش میزد.
ولی تسلطش به مباحث باعث شد که بشتر ازش خوشم بیاد، همچنین طرز حرف زدنش که خیلی شیک بود. واقعا مهندس بود.
راستش براش خیلی احترام قائلم، چون واقعا علمش زیاده و خیلی زلاله و اینکه اونقدر استادا و مهندسای شیک و پیک دیدم که دو زار چیزی حالیشون نبوده که ایشون رو یه غنیمت میدونم.
هیچ وقت فکر نمی کردم روزی همچین چیزی رو تجربه کنم...
خوابش میاد...
چهارشنبه 1388/07/29از اون به بعد یه مدت به پایه میز اتو گره ش می زدم. حالا جای میز اتو رو عوض کردم و چند شبه که به یه گوشه از کتابخونه م آویزونش می کنم...
عجب دردسری دارم سر بستنش.
آخه بدون پشه بند خوابم نمی بره!
im your man
یکشنبه 1388/07/19جمعه باهم رفتیم تهران. این اولین مسافرتمون بود. خیلی خوش گذشت. کلی خندیدیم. از همون اول بساط خندمون جور شد، تو اتوبوس یه یارو که وسط راهرو اتوبوس ایستاده بود و ما میخواستیم ازش رد شیم، خنگول حواسش نبود و عقب عقب رفت و از پله های عقب اتوبوس پرت شد پایین! هنوز صداش تو گوشمونه: واااااااااای!
شانس آورد در اتوبوس بسته بود.
بعدشم رفتیم مترو تا از اونجا بریم مصلی واسه دیدن نمایشگاه. دفعه اولش بود سوار مترو می شد.
کلی خندیدیم... بعضی وقتا که ادای پیرزنا رو در میاره من از خنده روده بر میشم!
بعد از ظهر که از مصلی میخواستیم برگردیم و بریم یه جایی تو شهر ناهار بخوریم مونده بودیم کجا بریم، آخه منم تهران رو بلد نیستم. سوار مترو شدیم و مشورت می کردیم کدوم ایستگاه پیاده شیم.به مناسبت روز تولدش ایستگاه پانزده خرداد پیاده شدیم. عجب جایی بود! همه جا بسته بود. دو تا خیابونو کامل راه رفتیم تا بالاخره یه پیتزا فروشی کوچولو پیدا کردیم و دو تا مینی خوردیم.
چقدر پیاده روی توی پیاده روهای خلوت تهران لذت بخشه...
بعدشم برگشتیم سمت ترمینال جنوب و ماجراهای خرید سی دی!
تو راه برگشت سرشو روی سینه م گذاشت و خوابید.
کوهن گوش می کردم و نگاش می کردم:
عزیزکم...
بعدا نوشت: الان از وظیفه عمومی میام. چون دانشجو ام و هنوز سربازی نرفتم غیر از عتبات عالیات حق ندارم به هیچ کشور دیگه ای برم.
کلی نقشه کشیده بودیم و برنامه چیده بودیم که آبان بریم مالزی...
یکی برای من از دستآوردهای انقلاب بگه پلیزززز!
مديريت
دوشنبه 1388/07/13ولی خب برای ما خوبه. اول راهیم و توی سرمون فقط ایده ست و توی دلون فقط امید...
شروع کردم به خوندن کتاب های مدیریتی: "مدیر یک دقیقه ای"، "قورباغه ات را قورت بده" و ...
آخه سمت من توی شرکت "رییس هیئت مدیره" ست! اوهوهوم...
اهدافمو می نویسم و قرار های ملاقات و کارای مهم رو هم از شب قبلش توی گوشیم وارد می کنم.
خلاصه وقت یللی تللی ندارم، گفته باشم!!!
راستش چند روز پيشا با يكي از دوستام صحبت مي كردم كه خيلي موافق كاراي ما نيست و معتقده وقتمونو داريم تلف مي كنيم. من بهش گفتم من آدم واقع بيني ام و اصلا اهل رويا پردازي نيستم و فكر نمي كنم شركت ما حالا حالا ها نون به درد بخوري از توش در بياد و بتونيم پت خودمونو ببنديم ولي دو تا مسئله هست كه باعث شده من اين كارو جدي بگيرم: يكي اينكه اين كارو دوست دارم و ميخوام كار توليد كنم و دوم اينكه ميخوام به لطف اين كار و موقعيتي كه توش دارم مديريت رو ياد بگيرم! ميدونم كه مبحث خيلي مهميه و تو اين دوره زمونه كسي مي تونه پيشرفت كنه كه بتونه به زندگيش مديريت كنه. الان كه برگردم خونه ميدونم كه خونه م خيلي كثيفه و بهم ريخته ست و اين يعني من نميتونم روي خونه ۵۰ متريم مديريت كنم و بايد ياد بگيرم و روي كارم و همچنين اين شكل داغون درس خوندنم توي دو ترم گذشته كه فقط چيزي در حدود ۲۵ واحد پاس كردم!!!
راستش هدفم از نوشتن این مطلب این بود که:
اولا هنوز زنده ام!
ثانیا خیلی خوشحال میشم اگه بتونین به هر روشی چه با گفتن تجربیاتتون یا معرفی کتاب و یا هر چیز دیگه ای بهم کمک کنین.
تنکس a لات!
ترشی
چهارشنبه 1388/07/01توی صف کبابی
حس می کنم کشیشی هستم که
_درست مثل ترشی که دل را سوزن می زند_
این فکر را به سرش می زند
که چه خوب بود اگر
برای دو نفر شام می خریدم.
قانون جذب
جمعه 1388/06/13حالا رویاهام انگار تا حدی رنگ حقیقت گرفته.
من در حال عشقبازی با دختـــ...
شاید درست تر باشه که بگم من در حال عشقبازی با زنی هستم که سه سال از خودم بزرگتر است...
آنکه دلم را
سه شنبه 1388/06/10به آنکه روزهایم را با یاد او می گذارنم و او این حس قشنگ را ندارد
به آنکه دلم را به او سپردم تا نگهش دارد ولی او فارغ از این امانت است
به آنکه دلم برایش به اندازه تمام خوبی های دنیا تنگ است
به آنکه مال من نیست و نخواهد بود و چه سخت است واقعیت وجودی آدم ها
ولی باز دلم خوش است کسی را دوست دارم بی آنکه بخواهم دوستم داشته باشد»
چند روز پیش هدیه و کاغذی محتوی متن بالا پشت در خونه م بود
مدتی ست یه نفر به این موجود کج و کوله علاقه مند شده
و من هم...

