15
جمعه 1388/02/18ساعت سه و نیم نیمه شبه و من احساس می کنم باید بنویسم! چند روزه که دنبال یه فرصت مناسب می گردم تا با آرامش بنویسم . حس می کنم وظیفمه بگم!واقعا چرا ؟ شاید کمی احنیاج دارم به رسوایی ! ولی ... ولی خواهش می کنم فقط کمی ...
چهارده سال پیش رفتیم مسافرت . همه خانواده بودیم غیر برادر بزرگترمون . تو راه برگشت تصادف کردیم و بابام جلوی چشمم مرد... چهره ش یادم نمی ره . اصلا یادم نمیره . خواهرم وسط جاده رفته بود و بدون اینکه بفهمه فریاد میزد : کمک ... کمک ...
چند تا مرد داشتن مادرمو میزاشتن زمین . بیهوش بود ... و بابام هنوز سرش رو فرمون بود...خواب بود ؟ رسیدیم بیمارستان . برادرم اومده بود و گریه می کرد . من نمی تونستم راه برم . تا چند هفته نمی تونستم راه برم . نمی دونم چرا . خودمو رو زمین می کشیدم . اون مدت خونه ی عموم زندگی می کردیم . بچه بودم . بابا مرده بود . حالیم نبود . بازی می کردم .هفت سالم بود...
یکی یه روز بهم گفت من روزی چهارده تا فاتحه واسه بابام می خونم،تو چندتا ؟ گفتم : هیچی ! گفت خیلی سنگدلی! حرفشو رد نکردم ولی گفتم: از بعد فوتش اونقدر بدبختی کشیدم که دیگه یادم رفت که یه روزی یکی بود که عاشق این بودم که وقتی دراز می کشید برم رو کف دستش وایسم و بلندم کنه و افتخار کنم که چه بابای پرزوری دارم .عاشق توپ بودم . خیلیم توپ داشتم ولی بازم یواشکی یه کاغذ میزاشتم توی جیبش که داده بودم واسه م روش بنویسن : اگه برام یه توپ دیگه نخری حق نداری بیای خونه ! و اون از ترس اینکه شب رو کجا بگذرونه همیشه واسم می خرید ...
زندگی خوبی با مادرم نداشت . اینجور که از حرفای مادرم و اطرافیان و چیزایی که خودم دیدم و می بینم و حالیمه ، اینه که جفتشون خیلی آدمای خوبی نبودن . حداقل برای همدیگه . و البته اینکه مادرم بیشتر مقصر بوده . زیاد باهم دعوا می کردن . قهر می کردن . کتک کاری . فحش کشی ... تا رفت یه زن دیگه گرفت . دو تا برادر از اون زن دارم که هیچ سلام علیکی باهم نداریم !
بعد از فوت بابا خیلیا از پیشمون رفتن . خیلی از کسایی که همیشه سر سفره ما بودن ولی بعدش ناپدید شدن و ما هر روز تنها تر شدیم . جوری که تو شهر کوچیکمون سه تا عمو دارم و پنج تاعمه ولی فقط خونه یکی از عموهامو بلدم ! و هیچ کس هیچ وقت به هیچ مناسبتی نمیاد خونه ما . چند سالیه که داییم . و این اواخر هم خاله م . و اکثر اینها به دلیل بددهنیای وحشتناکه مادرمه . پارسال یکی از دوستام ازم پرسید روز مادر چی به مادرم هدیه می دم ؟ منم گفتم بدیهایی که در حقم کرده رو می بخشم . فکر کرد شوخی کردم ، پس خندید .
زندگی سختی داشتیم . برادرم یه بچه سوسول بود و یه دفعه شد سرپرست خانواده که واقعا رید با این سرپرستیش! بابامون خیلی واسه مون ملک و املاک گذاشته بود . خیلی پولدار بودیم . دو سه تا ماشین داشتیم . یه کارخونه فرش . چهار پنج تا مغازه و باغ .... ولی برادرم نتونست از هیچ کدوم استفاده کنه و به خونوادش نفعی برسونه . هنوز دنبال رفیق بازی خودش بود . خیلیم زود ازدواج کرد و نسبتا هم پرهزینه . و تا خرخره رفتیم تو بدهی . از بچگی می رفتم در مغازه . یادمه روزایی رو که از صبح طلبکارا میومدن تو مغازه و ظهر هم اونجا می خوابیدن و شب می رفتن . شب برادرم میومد و منو می برد . بعضی روزا چندبار می رفتم توی زیرزمین و گریه می کردم و میومدم بالا .
باغا خشکید ، چند تا از زمینا یا گم و گور شد یا مفت به فروش رفت . کارخونه معلوم نشد پولش چی شد ! و ما باز هم فقیر و فقیر تر شدیم و البته تنها تر و وحشی تر ....
برادرم چندین بار شغل عوض کرد و آبرومونو برد و الان هم که مرغ فروشی داره. اونم چه مرغ فروشی ای ! تا پیکی دوسال پیش هم عین کارگر اونجا کار می کردم . باهام خوش برخورد نبود . اصلا مثل برادر نبود . چند بار قهر کردم ولی مادرم همیشه طرف اونو می گرفت . مثل الان ، مثل همیشه . انگار فقط اون بچه شه . خب پول تو جیبی هم که نمی گرفتم پس مجبور بودم اونجا کار کنم . سالهای سختی رو پشت سر گاشتم . سالهایی که شخصیتم شکل می گرفت . یه شخصیت تو سری خور با اعتماد به نفس پایین . هر کس از راه می رسید تحقیرم می کرد و برادرم به هیچ کدوم هیچی نمی گفت ، چون تقریبا به همشون بدهکار بود . چون خیلی عوضی بود .
نبودن بابام باعث نشد جنگ و دعوا تو خونه ما کمتر بشه . که چه بسا بیشتر هم شد . فحش هایی که تو هیچ جمعی نمی شنیدیم و تهمت هایی که هیچ کس به هیچ ج.ن.د.ه ای نمی داد ، مادرمون نثارمون میکرد و می کنه . و من دیوونه شدم از دستش . و خواهرام هم البته کم نمیارن و جوابشو می دن . و خانواده ما از هم پاشید . همه توی یک خونه ولی از هم جدا . همه باهم قهر . همه دشمن . برادرم حاظر نبود و نیست که سهم خواهرامو از مغازه بده و از اونجا بره و خواهرام از برادرم شکایت کردن و می کنن و می کشوننش دادگاه . و آبروی ما توی این شهر کوچیک رفت . و همه مارو می شناسن .و من دلم می خواست هر جایی باشم جز خونه . همیشه بیرون بودم . همیشه مسیر برگشتنمو به خونه دور می کردم . همیشه از دیدن خونواده دوستام حسرت خوردم . و همیشه سکوت کردم و می تونم بگم وارد هیچ کدوم از این بازیا نشدم و واقعا با دوستام بزرگ شدم ، محبت کردم ، عاشق شدم ، خندیدم ...چه واقعی چه مجازی.
و غیر از همه اینا با اختلافات با اون زن بابا و پسراش ارث هم تقسیم نشده و انگار نخواهد شد . و تو هر جلسه دادگاه ، قاضی مارو عین تف میندازه بیرون. پونزده سال گذشته و هنوز فحش دعوا شکایت رسوایی تنگدستی ....
دیگه ساعت چهارو نیمه و من خسته و کمی گرفته . ولی دیگه نمیخوام به عقب برگردم. و به اونجایی که عمری ازش فرار می کردم .آره ، الان اینجام . جایی که مدتها آرزوشو داشتم . جایی که شاید ریسک زیادی کردم و پل هایی رو پشت سرم خراب کردم و خیلی از دشمنی ها و حرف های مفت رو به جون خریدم . سهم مشاع زمینمو قسطی تقریبا به نصف قیمت به یکی فروختم . سعی کردم همه جوانب قانونی رو رعایت کنم ولی خب اگه مدت زیادی ازم خبری نشد بدونین که خواهر برادرام انداختنم زندان.چون مطمئنم اگه کاری بتونن بکنن کوتاهی نمی کنن!
یه واحد پنجاه متری اجاره کردم و دارم اولین شب رو توش سپری می کنم. می خوام درس بخونم،فیلم ببینم، کتاب بخونم،برم مسافرت، موسیقی گوش بدم ، روزا بخوابم و شبا چرت بزنم ، لخت بشمو بیام تو اینترنت و با لباس برم زیر دوش،میخوام بنویسم،عکس بگیرم از ته دل بخندم و آروم آروم گریه کنم ...
خلاصه اینکه مستقل شدنم مبارک،پولدار شدنم مبارک،تنها شدنم مبارک... دارن اذان می گن !
توضیح : میدونم که خیلی چیزا رو از قلم انداختم ولی دیگه خسته شدم .ببخشید که طولانیه، ولی نمی خواستم مثل یه سریال مسخره چند قسمتیش کنم چون همینجوریش به اندازه کافی مسخره و ملال آور هست .
چهارده سال پیش رفتیم مسافرت . همه خانواده بودیم غیر برادر بزرگترمون . تو راه برگشت تصادف کردیم و بابام جلوی چشمم مرد... چهره ش یادم نمی ره . اصلا یادم نمیره . خواهرم وسط جاده رفته بود و بدون اینکه بفهمه فریاد میزد : کمک ... کمک ...
چند تا مرد داشتن مادرمو میزاشتن زمین . بیهوش بود ... و بابام هنوز سرش رو فرمون بود...خواب بود ؟ رسیدیم بیمارستان . برادرم اومده بود و گریه می کرد . من نمی تونستم راه برم . تا چند هفته نمی تونستم راه برم . نمی دونم چرا . خودمو رو زمین می کشیدم . اون مدت خونه ی عموم زندگی می کردیم . بچه بودم . بابا مرده بود . حالیم نبود . بازی می کردم .هفت سالم بود...
یکی یه روز بهم گفت من روزی چهارده تا فاتحه واسه بابام می خونم،تو چندتا ؟ گفتم : هیچی ! گفت خیلی سنگدلی! حرفشو رد نکردم ولی گفتم: از بعد فوتش اونقدر بدبختی کشیدم که دیگه یادم رفت که یه روزی یکی بود که عاشق این بودم که وقتی دراز می کشید برم رو کف دستش وایسم و بلندم کنه و افتخار کنم که چه بابای پرزوری دارم .عاشق توپ بودم . خیلیم توپ داشتم ولی بازم یواشکی یه کاغذ میزاشتم توی جیبش که داده بودم واسه م روش بنویسن : اگه برام یه توپ دیگه نخری حق نداری بیای خونه ! و اون از ترس اینکه شب رو کجا بگذرونه همیشه واسم می خرید ...
زندگی خوبی با مادرم نداشت . اینجور که از حرفای مادرم و اطرافیان و چیزایی که خودم دیدم و می بینم و حالیمه ، اینه که جفتشون خیلی آدمای خوبی نبودن . حداقل برای همدیگه . و البته اینکه مادرم بیشتر مقصر بوده . زیاد باهم دعوا می کردن . قهر می کردن . کتک کاری . فحش کشی ... تا رفت یه زن دیگه گرفت . دو تا برادر از اون زن دارم که هیچ سلام علیکی باهم نداریم !
بعد از فوت بابا خیلیا از پیشمون رفتن . خیلی از کسایی که همیشه سر سفره ما بودن ولی بعدش ناپدید شدن و ما هر روز تنها تر شدیم . جوری که تو شهر کوچیکمون سه تا عمو دارم و پنج تاعمه ولی فقط خونه یکی از عموهامو بلدم ! و هیچ کس هیچ وقت به هیچ مناسبتی نمیاد خونه ما . چند سالیه که داییم . و این اواخر هم خاله م . و اکثر اینها به دلیل بددهنیای وحشتناکه مادرمه . پارسال یکی از دوستام ازم پرسید روز مادر چی به مادرم هدیه می دم ؟ منم گفتم بدیهایی که در حقم کرده رو می بخشم . فکر کرد شوخی کردم ، پس خندید .
زندگی سختی داشتیم . برادرم یه بچه سوسول بود و یه دفعه شد سرپرست خانواده که واقعا رید با این سرپرستیش! بابامون خیلی واسه مون ملک و املاک گذاشته بود . خیلی پولدار بودیم . دو سه تا ماشین داشتیم . یه کارخونه فرش . چهار پنج تا مغازه و باغ .... ولی برادرم نتونست از هیچ کدوم استفاده کنه و به خونوادش نفعی برسونه . هنوز دنبال رفیق بازی خودش بود . خیلیم زود ازدواج کرد و نسبتا هم پرهزینه . و تا خرخره رفتیم تو بدهی . از بچگی می رفتم در مغازه . یادمه روزایی رو که از صبح طلبکارا میومدن تو مغازه و ظهر هم اونجا می خوابیدن و شب می رفتن . شب برادرم میومد و منو می برد . بعضی روزا چندبار می رفتم توی زیرزمین و گریه می کردم و میومدم بالا .
باغا خشکید ، چند تا از زمینا یا گم و گور شد یا مفت به فروش رفت . کارخونه معلوم نشد پولش چی شد ! و ما باز هم فقیر و فقیر تر شدیم و البته تنها تر و وحشی تر ....
برادرم چندین بار شغل عوض کرد و آبرومونو برد و الان هم که مرغ فروشی داره. اونم چه مرغ فروشی ای ! تا پیکی دوسال پیش هم عین کارگر اونجا کار می کردم . باهام خوش برخورد نبود . اصلا مثل برادر نبود . چند بار قهر کردم ولی مادرم همیشه طرف اونو می گرفت . مثل الان ، مثل همیشه . انگار فقط اون بچه شه . خب پول تو جیبی هم که نمی گرفتم پس مجبور بودم اونجا کار کنم . سالهای سختی رو پشت سر گاشتم . سالهایی که شخصیتم شکل می گرفت . یه شخصیت تو سری خور با اعتماد به نفس پایین . هر کس از راه می رسید تحقیرم می کرد و برادرم به هیچ کدوم هیچی نمی گفت ، چون تقریبا به همشون بدهکار بود . چون خیلی عوضی بود .
نبودن بابام باعث نشد جنگ و دعوا تو خونه ما کمتر بشه . که چه بسا بیشتر هم شد . فحش هایی که تو هیچ جمعی نمی شنیدیم و تهمت هایی که هیچ کس به هیچ ج.ن.د.ه ای نمی داد ، مادرمون نثارمون میکرد و می کنه . و من دیوونه شدم از دستش . و خواهرام هم البته کم نمیارن و جوابشو می دن . و خانواده ما از هم پاشید . همه توی یک خونه ولی از هم جدا . همه باهم قهر . همه دشمن . برادرم حاظر نبود و نیست که سهم خواهرامو از مغازه بده و از اونجا بره و خواهرام از برادرم شکایت کردن و می کنن و می کشوننش دادگاه . و آبروی ما توی این شهر کوچیک رفت . و همه مارو می شناسن .و من دلم می خواست هر جایی باشم جز خونه . همیشه بیرون بودم . همیشه مسیر برگشتنمو به خونه دور می کردم . همیشه از دیدن خونواده دوستام حسرت خوردم . و همیشه سکوت کردم و می تونم بگم وارد هیچ کدوم از این بازیا نشدم و واقعا با دوستام بزرگ شدم ، محبت کردم ، عاشق شدم ، خندیدم ...چه واقعی چه مجازی.
و غیر از همه اینا با اختلافات با اون زن بابا و پسراش ارث هم تقسیم نشده و انگار نخواهد شد . و تو هر جلسه دادگاه ، قاضی مارو عین تف میندازه بیرون. پونزده سال گذشته و هنوز فحش دعوا شکایت رسوایی تنگدستی ....
دیگه ساعت چهارو نیمه و من خسته و کمی گرفته . ولی دیگه نمیخوام به عقب برگردم. و به اونجایی که عمری ازش فرار می کردم .آره ، الان اینجام . جایی که مدتها آرزوشو داشتم . جایی که شاید ریسک زیادی کردم و پل هایی رو پشت سرم خراب کردم و خیلی از دشمنی ها و حرف های مفت رو به جون خریدم . سهم مشاع زمینمو قسطی تقریبا به نصف قیمت به یکی فروختم . سعی کردم همه جوانب قانونی رو رعایت کنم ولی خب اگه مدت زیادی ازم خبری نشد بدونین که خواهر برادرام انداختنم زندان.چون مطمئنم اگه کاری بتونن بکنن کوتاهی نمی کنن!
یه واحد پنجاه متری اجاره کردم و دارم اولین شب رو توش سپری می کنم. می خوام درس بخونم،فیلم ببینم، کتاب بخونم،برم مسافرت، موسیقی گوش بدم ، روزا بخوابم و شبا چرت بزنم ، لخت بشمو بیام تو اینترنت و با لباس برم زیر دوش،میخوام بنویسم،عکس بگیرم از ته دل بخندم و آروم آروم گریه کنم ...
خلاصه اینکه مستقل شدنم مبارک،پولدار شدنم مبارک،تنها شدنم مبارک... دارن اذان می گن !
توضیح : میدونم که خیلی چیزا رو از قلم انداختم ولی دیگه خسته شدم .ببخشید که طولانیه، ولی نمی خواستم مثل یه سریال مسخره چند قسمتیش کنم چون همینجوریش به اندازه کافی مسخره و ملال آور هست .

